جنگ جمل؛ نگاهی گذرا به جنگ جمل و شخصیت زید بن صوحان

جنگ جمل

جنگ جمل؛ خونخواهی خلیفه

گاهی یک جنگ، از جایی آغاز می‌شود که در ظاهر هیچ شباهتی به میدان جنگ ندارد؛ از یک درخواست، یک تصمیم یا حتی یک پاسخ منفی. جنگ جمل نیز پیش از آنکه میدان نبرد در بصره شکل بگیرد، اختلافی بر سر عدالت و پذیرش حکومت امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام در جریان بود؛ اختلافی که سرانجام به جنگی خونین انجامید.

پس از کشته‌شدن خلیفه سوم، مردم با امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام بیعت کردند. در میان کسانی که انتظار داشتند در حکومت ایشان سهمی ویژه داشته باشند، طلحه و زبیر نیز دیده می‌شدند. آن‌ها خواهان تصدی حکومت کوفه و بصره بودند، اما امام با این درخواست موافقت نکرد. مسئله برای حضرتش روشن بود: حکومت، ملک شخصی کسی نیست که بتوان آن را میان دوستان و همراهان تقسیم کرد.

شیوه برخورد امام با بیت‌المال نیز همین نگاه را نشان می‌داد. در حکومت ایشان، جایگاه اجتماعی و نزدیکی به حاکم، امتیازی برای دریافت سهم بیشتر نبود. قرار نبود کسی صرفاً به دلیل اینکه از چهره‌های شناخته‌شده یا از همراهان پیشین اسلام است، از حقی ویژه برخوردار شود. این شیوه شاید برای کسانی که به امتیازهای گذشته عادت کرده بودند خوشایند نبود.

طلحه و زبیر که از امام پاسخ مثبت نگرفته بودند، مدتی بعد با بهانه عمره از مدینه خارج شدند. اما مقصودشان طواف خانه خدا نبود. آن‌ها در ادامه، با عایشه و شماری از چهره‌های بانفوذ، از جمله عبدالله بن عامر و یعلی بن امیه، همراه شدند و راه بصره را در پیش گرفتند. شعار اصلی این حرکت، خون‌خواهی خلیفه سوم بود؛ شعاری که می‌توانست احساسات مردم را برانگیزد و به این حرکت، ظاهری دینی و سیاسی بدهد.

بااین‌حال، مسئله مهم این بود که آیا راه رسیدگی به این مسئله، شکستن بیعت و آماده‌شدن برای جنگ داخلی است؟ آیا نمی‌شد بدون کشاندن جامعه به درگیری، موضوع را پیگیری کرد؟

اصحاب جمل؛ گفتگو هرگز!

امیرالمؤمنین علیه‌السلام از همان ابتدا به دنبال آن نبود که اختلاف را با جنگ حل کند. در گزارش‌های تاریخی، تلاش‌های او برای گفت‌وگو و بازگرداندن طرف مقابل از مسیر درگیری، جایگاه مهمی دارد. یکی از کسانی که در این میان نقش مهمی داشت، زید بن صوحان بود؛ مردی که در بصره شناخته‌شده بود و می‌توانست با سخن خود بر مردم اثر بگذارد.

در کنار او، عبدالله بن عباس نیز برای گفت‌وگو و روشن‌کردن مواضع طرف مقابل وارد عمل شد. هدف این تلاش‌ها آن بود که پیش از ریخته‌شدن خون مسلمانان، راهی برای پایان‌دادن به این فتنه پیدا شود. اما اختلاف‌ها فروکش نکرد و سپاهیان به رویارویی نزدیک شدند.

یکی از رخدادهای مهم پیش از آغاز نبرد، ماجرای مسلم بن عبدالله مجاشعی بود؛ مردی که قرآن را به دست گرفت تا طرف مقابل را برای عمل به کتاب خدا و پرهیز از تفرقه و خون‌ریزی فرا بخواند. او قرآن را پیش روی سپاه آورد، اما توسط سپاهیان طلحه و زبیر کشته شد. کشته‌شدن حامل قرآن، نشانه تلخی بود از اینکه دعوت به آرامش دیگر فایده‌ای ندارد.

سرانجام جنگ جمل

و در نهایت جنگ آغاز شد. نبرد جمل از ظهر تا غروب ادامه یافت. درگیری، سنگین و پرهزینه بود و با کشته‌شدن چند هزار نفر از افراد دو طرف همراه شد. در میانه این آشوب، طلحه با تیری که بنا بر گزارش‌های تاریخی از سوی مروان بن حکم رها شد، زخمی شد و جان باخت.

زبیر از میدان عقب‌نشینی کرد و راه فرار در پیش گرفت؛ اما او هم از این جنگ زنده بیرون نیامد. عمرو بن جرموز وی را در مکانی جلوتر غافلگیر کرد و او را به سزای اعمالش رساند. به این ترتیب، دو چهره اصلی این حرکت دیگر در میان جنگجویان نبودند.

پس از پایان جنگ، امیرالمؤمنین علیه‌السلام با عایشه برخوردی محترمانه داشت و دستور داد او را به مدینه بازگردانند. این رفتار، در کنار پایان تلخ نبرد، نکته مهمی را آشکار می‌کند: پایان یک درگیری لزوماً به معنای مجازبودن تحقیر یا انتقام‌گیری از سپاهیان مقابل نیست.

«اما در دل آن همه کشته و زخمی، جنگ جمل برای امام قصه‌ی دیگری هم داشت: قصهٔ مردی که تاریخ، نامش را با صبر و استقامت در مقابل طعنه‌ها و کنایه‌ها و بصیرتش را در مقابل جهل و نادانی و عشق به امام زمانش در مقابل رنج‌ها و سختی‌ها پیوند زده است…»

زید بن صوحان؛ مردی از جنس سلمان

زید بن صوحان از کسانی بود که وفاداری‌اش به امیرالمؤمنین علیه‌السلام را بر پایه شناخت و اعتقاد شکل داده بود. عشق او نسبت به امامش صرفاً یک تصمیم احساسی و لحظه‌ای برآمده از هیجان نبود، بلکه او از سر محبت و معرفت شیفته امامش شده بود؛ زیرا که او شاگرد ممتاز جناب سلمان بود.

یکی از مهم‌ترین زمینه‌های این باور، روایتی بود که از پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله درباره جایگاه امیرالمؤمنین علیه‌السلام نقل شده بود؛ همان حدیث غدیر که در آن، پیامبر از ولایت علی علیه‌السلام سخن می‌گفتند. برای زید، این سخن تنها خاطره‌ای از گذشته نبود که بتوان در زمان اختلافات سیاسی نادیده‌اش گرفت. او آن را در فهم جایگاه ولایت امام و تعیین موضع خود جدی می‌گرفت.

بااین‌حال، ایستادن در کنار امام، آن هم زمانی که بخشی از جامعه در برابر او صف‌آرایی کرده بود، تصمیم آسانی نبود. شخصیت‌های نامداری در جبهه مقابل قرار داشتند؛ چهره‌هایی که برای مردم شناخته‌شده بودند و حضورشان می‌توانست بر قضاوت دیگران اثر بگذارد. در چنین فضایی، زید باید میان حق و باطل، یکی را انتخاب می‌کرد.

گزارش‌های تاریخی از نامه‌ای نیز سخن می‌گویند که عایشه برای جناب زید فرستاد. مضمون ماجرا نشان می‌دهد که از او انتظار می‌رفت موضع خود را تغییر دهد و به جبهه مقابل بپیوندد. اما جناب زید از انتخابش دست نکشید. آنچه برای او تعیین‌کننده بود، جایگاه و شهرت دعوت‌کنندگان نبود؛ بلکه برداشتی بود که از سخن پیامبر و حقانیت امیرالمؤمنین علیه‌السلام داشت.

این بخش از زندگی زید، ماجرا را از سطح یک روایت نظامی فراتر می‌برد. در تاریخ، بارها پیش می‌آید که آدم‌ها در برابر انتخابی دشوار قرار می‌گیرند: همراهی با چهره‌های پرنفوذ و جریان غالب، یا پایبندی به تشخیصی که خود آن را درست می‌دانند. زید در آن روز، انتخاب دوم را برگزید؛ انتخابی که بهایش را در میدان جنگ پرداخت و مزدش را نیز گرفت.

وداع رویایی امام با زید بن صوحان

جنگ که به پایان رسید، امیرالمؤمنین علیه‌السلام در میان کشته‌شدگان به جست‌وجوی زید بن صوحان پرداخت. در آن میدان پر از اندوه، امام کسی را فراموش نکرده بود که در روزهای دشوار، پای اعتقادش ایستاده و ولایت او را برگزیده بود. سرانجام زید را یافت؛ مجروح و در آخرین لحظات زندگی.

امام بر بالینش حاضر شد. تصور کنید آن لحظه را؛ مردی که تمام وجودش را در راه وفاداری به مولایش گذاشته بود، اکنون در آخرین منزل زندگی، چشم به چهره همان مولا دوخته است. دیگر نه میدان جنگ اهمیتی داشت، نه هیاهوی سپاهیان و نه اختلاف‌هایی که آن روز خون‌های بسیاری را بر زمین ریخته بود. برای زید، همه‌چیز در رضایت امیرالمومنین علی علیه‌السلام خلاصه می‌شد.

امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام با مهر به او فرمود: «رَحِمَکَ اللهُ یا زَید»؛ خدا تو را رحمت کند، ای زید.

زید نیز با همان ارادت همیشگی پاسخ داد: «فَرَحِمَکَ اللهُ یا أَمیرَالمُؤمِنین»؛ خدا تو را رحمت کند، ای امیرالمؤمنین.

سپس حضرت امیرالمومنین ادامه داد: خدا رحمتت کند ای زید! به‌راستی که تو سبک‌بار (کم‌هزینه) و در عین حال بسیار یاری‌رسان (پرفایده) بودی.

چه دیدار کوتاه و پرمعنایی! زید در واپسین لحظات عمر، در کنار امامی بود که به ولایتش ایمان داشت و در راه وفاداری به او از میدان خطر عقب ننشسته بود. و امام نیز او را از یاد نبرده بود؛ آمده بود تا بر بالینش حاضر شود و با دعای رحمت، بدرقه‌اش کند.

چه رویای شیرینی است که آدمی تمام عمر دلش به امامش گرم باشد و روزی، در آخرین لحظات زندگی، چشم باز کند و مولایش را بر بالین خود ببیند؛ همان کسی که برای رضایتش قدم برداشته و در راهش از سختی‌ها نگریخته است. چه آرامشی بالاتر از اینکه امام به او نگاه کند.

شاید یکی از زیباترین آرزوهای ما نیز همین باشد؛ اینکه در آخرین لحظه‌های زندگی امام زمانمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه بر بالینمان حاضر شود، ما را به آغوش بکشد و با نگاهی سرشار از مهر، به ما بفهماند که در روزگار غیبت، تنهایش نگذاشته‌ایم؛ و بگوید: «خدا تو را رحمت کند؛ چه رنج‌ها که در این راه کشیدی و چه روزها که جز امید به ما پناهی نداشتی. امروز نزد مایی، در حالی که بر عهدت ماندی. خداوند تو را با ما محشور کند و در جوار رحمت خویش جایگاهت دهد.»

اما این رؤیا فقط برای خیال‌پردازی نیست؛ دعوتی است برای همین الان. زید، محبتش را تنها در دل نگه نداشت؛ وقتی پای انتخاب به میان آمد، کنار امامش ایستاد. ما هم اگر چنین دیداری را آرزو می‌کنیم، باید از همین حالا راهی را برویم که به رضایت اماممان نزدیکمان کند. چه شیرین است اگر روزی، پس از همه فراز و نشیب‌های زندگی، چشم باز کنیم و آخرین چیزی که می‌بینیم، چهره مهربان مولایمان باشد؛ و بدانیم که عاشقانه‌های نیمه‌تمام‌مان صادقانه بوده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *